عذاب معاويه در عالم برزخ
امام باقر (ع ) فرمود: روزى من و پدرم (امام على بن الحسين عليه السلام ) به سوى مكه
رهسپار بوديم ، و هر دو سوار بر استر به راه ادامه مى داديم ، ناگهان استر رم كرد،
به جلو نگاه كرديم ديديم به گردن پيرمردى زنجيرهاى سنگين انداخته اند و او را مى
كشانند، و او گفت اى على بن الحسين (ع ) آب به من بدهيد، پدرم فرمود: اين شخصيت
(معاويه ) است ، آب به او نده ، خداوند به او آب ندهد.
شخصى در پاريس (پايتخت فرانسه ) زندگى مى كرد، و در آنجا خانه اى را كرايه
كرده بود و سگى را براى نگهبانى خانه نگاه داشته بود، روزى از
محل كار به خانه بر مى گشت ، هوا سرد بود، ناچار پشت گردنى پالتو خود را بالا
آورد بود، و صورتش را پوشيده بود به طورى كه تنها چشمش ديده مى شد.
جنگ خندق كه در سال پنجم هجرت واقع شد، از سخت ترين جنگهاى مسلمانان در جهات
مختلف عصر پيامبر(ص ) بوده است ، دشمن از ارتشى ده هزار نفرى مجهز و غرق در اسلحه
از طرف مكه به سوى مدينه رهسپار شد، تا مسلمانان را سركوب و تسليم كنند، در حالى
كه مسلمانان در حدود سه هزار نفر بودند، و در ميان آنها منافقان و يهوديانى بودند كه
در انتظار فرصت بسر مى بردند، تا به دشمن كمك كنند، پيامبر(ص ) در مشورت با
اصحاب ، به پيشنهاد سلمان ، دستور حفر خندق داد، كه كندن چنين سنگر بزرگ در
برابر هجوم دشمن ، آنهم با وسائل آن زمان بسيار طاقت فرسا بود، سرانجام مسلمانان
حفر چنين سنگرى را به پايان رساندند.
فرعون آنچه كه مى توانست ، غرور ورزيد و مردم را تحت استثمار و شكنجه خود آورد و
بر آنها سلطنت كرد، تا حدى كه دستور داد ساختمانهاى بزرگى درست كنند
(مثل اهرام سه گانه مصر) و به همه حتى به زنان حامله دستور داده بود كه از راههاى دور
سنگهاى بزرگى به دوش بگيرند، و براى آن ساختمانها بياورند.
امام باقر(ع ) فرمود: پدرم از جدم چنين نقل كرد: خداوند، فرشته اى بنام
(حزقائيل ) آفريده كه هيجده هزار پر دارد فاصله بين دو پر آن به اندازه مسير
پانصده سال راه است ، خداوند به او وحى كرد: بپر.
در جنگ صفين كه در سال 37 قمرى بين سپاه امير مؤ منان على (ع ) و سپاه معاويه در
سرزمين (صفين ) (محلى نزديك فرات بجانب شام ) واقع شده و 18 ماه
طول كشيد، مالك اشتر از سرداران و قهرمانان بزرگ ارتش على (ع ) بود.
ابن ابى العوجاء از ماديهاى معروف زمان امام صادق (ع ) بود كه خدا و هر گونه دين را
انكار مى كرد، و تا مى توانست با اسلام مبارزه عقيدتى مى نمود.
مى دانيم كه يكى از سوره هاى قرآن ، سوره (الرّحمن ) است كه نوعا در مجالس ترحيم
خوانده مى شود، در اين سوره ، نعمتها و مواهب الهى يادآورى شده و در بين ذكر اين نعمتها
سى بار اين آيه تكرار شده است : فباى آلاة ربكما تكذبان يعنى : (پس كدام
يك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟)
ابوبكر شيبانى گويد: در خدمت امام سجاد(ع ) نشسته بودم ، فرزندانش حضور داشتند،
ناگهان جابر بن عبدالله انصارى آمد و سلام كرد، سپس دست امام باقر(ع ) را گرفت و
او را به كنارى برد و آهسته به او گفت : (رسولخدا)(ص ) به من خبر داد كه من مردى
از خاندانش را درك مى كنم كه نامش محمد پسر على بن الحسين (ع ) است و كنيه اش
(ابوجعفر) مى باشد و فرمود: وقتى با او ملاقات كردى ، سلام مرا به او برسان
).
اصبغ بن نباته گويد: امام على (ع ) فرمود: روزى
جبرئيل (ع ) نزد حضرت آدم (ع ) آمد و از ناحيه خدا گفت : تو را به يكى از سه چيز مخيّر
ساختم ، يكى از آنها را بگير و بقيه را واگذار.
(سفيان ثورى ) از صوفيان و پارسايان (به معنى غلط) بود، روزى امام صادق (ع )
را ديد كه لباس سفيد نسبتا بلندى پوشيده ، به عنوان اعتراض گفت : (اين لباس ،
لباس تو نيست !)
هشام بن حكم يكى از شاگردان برجسته امام صادق (ع ) گويد: امام صادق (ع ) فرمود: در
زمانهاى گذشته ، مردى بود، دنيا را از راه حلال طلب كرد، به آن نرسيد، از راه حرام
طلب كرد باز به آن نرسيد، شيطان به او گفت : دنيا را از راه حرام و
حلال طلبيدى به آن نرسيدى ، مى خواهى تو را به كارى راهنمائى كنم كه هم دنيايت
آباد شود و هم پيروانت زياد گردد!
حضرت عباس (ع ) پرچمدار كربلا اولين فرزند على (ع ) از امّالبنين ، در چهارم شعبان
سال 26 هجرى در مدينه متولد شد، چهارده سال داشت كه پدرش على (ع ) از دنيا رفت و
خود در سن 34 سالگى در كربلا به شهادت رسيد.
هشام بن حكم گويد: امام صادق (ع ) برايم تعريف كرد:
عزرائيل نزد موسى (ع ) آمد، موسى به او گفت : تو كيستى ، او گفت من فرشته مرگم ،
موسى گفت : به من چه حاجتى دارى ؟ او گفت : آمده ام روح تو را قبض كنم .
وقتى كه قواى پير استعمار (انگلستان ) وارد عراق شد، تا سلطه خود را بر عراق
برقرار كند، مردم عراق به رهبرى مراجع ، بپا خاستند و در برابر نيروهاى انگليسى
ايستادگى كردند، بخصوص مردم نجف در اين دفاع مقدس ، پيشقدم بودند.
حضرت (فناء) شاعره نابغه و اديبى بزرگ است كه در زمان عمر با عده اى از قبيله
اش به مدينه رفتند و قبول اسلام كردند، جنگ قادسيه پيش آمد، (فناء) داراى چهار
پسر بود، آنها را به سوى جنگ روانه كرد تا از حريم اسلام دفاع كنند، هنگامى كه آنها
را بدرقه مى كرد، گفت : (بخاطر داشته باشيد كه جنگ در راه خدا داراى مقام بزرگى
است ، و همچنين قرآن مؤ كدا شما را به استقامت دعوت مى كند....) اين چهار پسر جوان با
روحيه قوى و با شجاعت به ميدان جنگ روانه شدند، و در جنگ هر چهار نفر به شهادت
رسيدند، وقتى خبر شهادت آنها به مادر رسيد، دست به طرف آسمان بلند كرد و گفت :
(خدايا، سپاسگزار مرحمت تو هستم كه شرافت مادر چهار شهيد را به من عنايت فرمودى
)(57).
يكى از عجائبى كه در مورد مرحوم آيت الله العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى ، موثقين
نقل مى كنند اين است : معظم له در موقعى كه سرپرستى حوزه علميه اراك را به عهده
داشتند براى حضرت آيت الله حاج آقا مصطفى اراكى
نقل كردند: هنگامى كه من در كربلا بودم ، شبى كه سه شنبه بود در خواب ديدم ،
شخصى به من گفت : شيخ عبدالكريم كارهايت را انجام بده ، سه روز ديگر خواهى مُرد: من
از خواب بيدار شدم و متحير بودم گفتم البته خواب است ، و ممكن است تعبير نداشته
باشد. روز سه شنبه و چهارشنبه مشغول درس و بحث بودم تا خواب از خاطرم رفت ، روز
پنجشنبه كه تعطيل بود با بعضى از رفقا به طرف باغ مرحوم سيد جواد رفتيم در آنجا
قدرى گردش و مباحثه علمى نموديم تا ظهر شد، نهار را همانجا صرف كرديم پس از
نهار ساعتى خوابيدم .
عمارياسر گويد: اميرمؤ منان على (ع ) در جائى نشسته بود، كبوترى از هوا آمد، دور
حضرت پرواز مى نمود، و به زبان خود به حضرت على (ع ) مى گفت : (امروز پرواز
مى كردم ، ديدم روى زمين دانه هائى ريخته ، سرازير شدم تا آنها را برچينم ، صداى
بال يك (باز) را شنيدم كه به قصد شكار من آمده ، فرار كردم ، و به اينجا آمده ام ،
به فريادم برس ، من به شما پناه آورده ام ، على (ع ) آستين خود را باز كرد و آن كبوتر
در آستينش جاى گرفت .)
زمان حضرت موسى (ع ) مدتى باران نيامد و قحطى شد، حضرت موسى (ع ) با هفتاد هزار
نفر از بنى اسرائيل براى دعاى (استسقاء) (طلب باران ) به صحرا رفتند، حضرت
موسى (ع ) دعا كرد، ولى دعايش به اجابت نرسيد.
هارون پنجمين خليفه ستمگر عباسى ، قاتل امام هفتم حضرت موسى بن جعفر(ع ) روزى با
لبخند از كاخ مخصوص همسرش زبيده ، بيرون مى آمد، از علت خنده اش پرسيدند، در
پاسخ گفت :
روزى ابوحنيفه پيشواى مذهب حنفيه ، به حضور امام صادق (ع ) آمد، هنگام خداحافظى ، امام
صادق (ع ) به عصا تكيه داده بود، ابوحنيفه پرسيد: (با اينكه هنوز سن شما به
اندازه اى نرسيده كه به عصا تكيه كنيد چرا عصا بدست گرفته اى ؟!)
در مقابل داستان سابق ، داستان (مسلم مجاشعى ) است ، كه به حقيقت ، امامت امامان به حق
را قبول داشت كه دوستى حقيقى همين است :
در جنگ جمل در آن وقتى كه سپاه على (ع ) و سپاه
جمل ، رودروى هم مى جنگيدند، در شدت درگيرى ، ديدند مردى مى خواهد نزد على (ع )
بيايد و مساءله اى درباره توحيد بپرسد، رزمندگان به او اعتراض كردند كه صبر كن ،
اكنون وقت سؤ ال نيست ، بگذار تا جنگ تمام شود بعد سؤ
ال كن . على (ع ) از جريان مطلع شد، به اعتراض كنندگان فرمود: كارى نداشته باشيد،
بگذاريد، نزديك بيايد، و سؤ ال كند، (ما جهاد مى كنيم براى تقويت توحيد و
خداشناسى ) آنگاه سؤ ال كننده به جلو آمد و عرض كرد: (خدا واحد است يعنى چه ؟)
در عريش مصر شخصى بود ناگهان (بر اثر سكته ) از دو چشم نابينا شد و دست و
پاهايش فلج گرديد، اين شخص در اين حال همواره خدا را شكر و سپاس مى كرد، او پسرى
داشت كه وقت نمازها را به او مى گفت و هنگام افطار، به او غذا مى داد و به او كمك مى
كرد، اتفاقا اين پسر طعمه درنده اى واقع شد و از دنيا رفت .
در روايات آمده : شبى از شبها (ابوجهل ) همراه (وليد بن مغيره ) (كه هر دو از
دشمنان سرسخت پيامبر اسلام (ص ) بودند) به طواف خانه كعبه پرداختند، و در ضمن
طواف ، با هم درباره پيامبر اسلام (ص ) سخن به ميان آوردند،
ابوجهل گفت : والله لا علم انه صادق : (سوگند به خدا مى دانم كه محمد(ص
) راستگو است ).
مقداد يكى از ياران باوفاى پيامبر(ص ) و على (ع ) گويد: نزد (ابوهريره ) رفتم
شنيدم گفت : (پيامبر(ص ) فرمود: فكر كردن يكساعت بهتر از
يكسال عبادت است ).
|